manamhamintor’s Weblog

Just another WordPress.com weblog

يكي شدن!!

دل خوش مباش اي يار

آن روز كه من و تو يكي شويم ،روزي است كه صدها سال از بلعيده شدنمان در دل زمين گذشته باشد.

نوامبر 20, 2007 نوشته‌شده به دست | Uncategorized | نوشتن دیدگاه

حيا كن

حيا كن زمانه!ناخن گير بد چيزي نيست!

هنوز جاي زخم چنگالهايت برروي پوستم زق زق مي كنند.

نوامبر 19, 2007 نوشته‌شده به دست | Uncategorized | نوشتن دیدگاه

رسم فراموشي

0688bd0c-053f-4138-b409-2bc886adf8f92.jpgاي دل !اي كاش رشم فراموشي را از تلويزيون خانه مان مي آموختي كه غم از يك غروب تا غروبي ديگر در آن بيشتر مهمان نيست!

نوامبر 10, 2007 نوشته‌شده به دست | Uncategorized | | نوشتن دیدگاه

خياط ازل

لباس چيز خوبي است…مي داني كه؟در عجبم كه چرا ((خياط ازل)) (عبارت داخل گيومه از من نيست)گاهي ،ناشي گري به خرج داده!گاهي گشاد!گاهي تنگ و چسبان!بندرت جامگان اندازه اند!شايد خياط با مد روز پيش مي رود!!

نوامبر 4, 2007 نوشته‌شده به دست | Uncategorized | نوشتن دیدگاه

عكس تو خدا

سكوت را دوست دارم از آن جهت كه آزارم مي دهد…درست عكس تو خدا كه ما را از آن جهت كه دوست مي داري مي آزاري.

نوامبر 4, 2007 نوشته‌شده به دست | Uncategorized | نوشتن دیدگاه

من و تو

به اين فكر مي كردم كه اگر بسامد افكارمان در گستره بسامد شنواييمان بود…  من و تو ديگر نبوديم…

نوامبر 4, 2007 نوشته‌شده به دست | Uncategorized | نوشتن دیدگاه

عزرائيل راحت بخواب………….

بشر مدتي است تمام شده!

نوامبر 3, 2007 نوشته‌شده به دست | Uncategorized | 4 دیدگاه

…و رفت

2h3nf461.jpg

زخم هايش هنوز نخشكيده اند.خونش هنوز داغ است.هنوز بالا و پايين رفتن قفسه سينه اش نويد حيات مي دهد.هنوز دست هايش مشت شده اند…مشت شده از خشمي كه سالها رهايش نكرد وهيچ گاه با شدت فشار هايي كه بر مشتش وارد مي ساخت از شدت آن كاسته نشد.صورتش گلگون است و هنوز آثار سيلي هاي متعدد بر روي آن  خود را به نمايش مي گذارند.سيلي هايي كه نه براي حفظ آبرو از خود مي خورد،بلكه براي نجات كسي كه آن سيلي هارا به او زده بود،از …از ……كفه ترازو به سمت نگقتن آن است…؟! ؟! ؟!دو نقطه دي.او سيلي ها را از كسي خورده بود كه اكنون بالاي سرش نشسته است و به شاهكار خود مي نگرد.از كسي خورده بود كه اكنون غنچه عميقي راك ه با چاقو در شكم او نقاشي كرده بود ،نظاره مي كرد…او سيلي ها را از قاتل خود خورده بود.زيرا ديگر قفسه سينه اش بالا و پايين نمي رفت. زيرا پس از گذشت ساليان دراز مشتش وا شده بود…قاتل مشت او را باز كرد و نام خود را خالكوبي شده بر كف دست بي جان او مشاهده كرد…سپس بدون آنكه قطره اشكي از چشمان پر كينه اش سرازير شود،بر خاست و وجدانش را غرقه در خون، بر روي كف آسفالت رها كرد…و رفت…

نوامبر 3, 2007 نوشته‌شده به دست | Uncategorized | نوشتن دیدگاه

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

نوامبر 3, 2007 نوشته‌شده به دست | Uncategorized | ۱ دیدگاه

   

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.